زیر یک سقف با همسرم

آقای همسر بدون من به عروسی‌ میرو

خیلی‌ وقت می‌شه که ننوشتم.از درگیری زیاد گرفته، تا دل‌ مشغولی‌ زیادتر همه همه باعث شدن من این مدت توی نوشتن تنبلی کنم البته دوری باعث شده خاطراتی که قابل بیان باشه کم بشن! هرچی‌ باشه چقدر می‌شه پشت تلفن به هم بگیم دوست دارم،میبوسمت،عاشقتم...بیشتر از این چیزها دلم واسهٔ آقای همسر تنگ شده، دلم واسهٔ آرامش وجودش، نگاه‌های عاشقانه آاش، گرمی دست هاش و آغوش گرمش بیشتر از حد تصور تنگ شده.خیلی‌ وقت‌ها دوست دارم حساب کنم که چه مدته که ندیدمش اما میترسم شمردن روزها دلتنگی‌ ارو بیشتر از اینها کنه.

می‌خوام حساب کنم،چند روز که همسر مهربونمو ندیدم...امروز ۲۱ آگوست  هست و من ۷ ژولای اومدم اینجا ،یعنی‌ کمتر از ۲ماه؟باورم نمیشه پس چرا اینقدر طول کشید!!! چقدر ساده بودم که فکر می‌کردم به نبودن آقای همسر عادت می‌کنم اینجا،اما نه تنها عادت نکردم بلکه هر روز دوریش واسم سخت و سخت تر میشه.راستی‌ الان با بالا پائین کردن تقویم فهمیدم که ۴ روز دیگه دومین ماهگرد عقدمون هست.

وای خدایا من خیلی‌ خوشحالم.من از تو خیلی‌ ممنونم به خاطره چنین همسر خوبی‌.من واقعا خوشبختی‌ رو با تک تک  ذرات وجودم حس می‌کنم.خدایا کمکم کن همیشه زندگیمون رو شاد و عشقانه نگاه دارم.وقتی‌ به این ۲ماه فکر می‌کنم میبینم که چقدر چیز توی ربطم با آقای همسر یاد گرفتم.اون خیلی‌ صبوره و من بعضی‌ وقتها پشت هم غوو میزنم.من یه دقیقه قر میزنم بدم خوب میشم اما آقای همسر به دلش میمونه و ۳ ۴ روز طول میکشه که دوباره شاد بشه. ما یه راه کار جدید به کار گرفتیم اینکه وقتی‌ دعوامون می‌شه من کمتر قر بزنم و صبور باشم و اون هم عادت کنه که من زنم قر میزنم بدم یادم نمیاد چی‌ گفتم...و مدتی‌ هست که این مشکلمون حل شده!

راستی‌ تا یادم نرفته،می‌خوام از آقای همسر گلم به خاطره اشتباهی‌ که کرده بودم عذر بخوام و از گذشت زیادش که اصلا نذاشت من بفهمم.واقعا عشقت به من ثابت شد و اینکه هر مردی اینقدر گذشت نداره که مرد بزرگ من داره.واقعا فهمیدم عشق با گذشت رابطه یه مستقیم داره تا کسی‌ رو دوست ندشته باشی‌ نمیتونی‌ اشتباهشو واسه خودت توجیه کنی‌. عشق من عاشقتم و فقط این حرف اخرم!!!!

راستی‌ آقای همسرم کاراشو کرده که بد از ماه رمضون بیاد پیش خانمش...نمیدونید چقدر دارم این روز هارو به امید روز دیدن بغل کردن و بودنش میگذرنم.روزی صد بر به این قضیه فکر می‌کنم که وقتی‌ میاد پیشم اول بموسمش بغلش کنم نوازشش کنم یا باهاش حرف بزنم! آخرم میدونم این همه بهش فکر می‌کنم اما وکنشم دا اون لحظه دست خودم نیست که؟! اما از یه چیز مطمئنم اینکه تا توی فودگاه دیدمش میدوم میام جلو میپرم تو بغلش و ۵ دقیقه نمیزارم تکون بخوره...خدا را شکر که توی این قسمت برنامه ایران نیستیم.

راستی‌ با هم میخوایم بریم سفر ۲ ۳ روز اینجا.دوست دارم بریم یه جای آروم که جزیره‌ باشه و فقط با هم باشیم.اینجا پکج ماه عسل هست که هتل و کلی‌ چیزای رمانتیک رو شامل میشه!!!وای چه شود.

آقای همسر گلم بخاطر اینکه خواستهٔ منو عملی‌ کردی و با مامان بابام رفتی‌ عروسی‌ ممنونم.آخه عروسی دختر عمه جان بود اصفهان به آقای همسر گفتم من که اینجام برادر جان هم که استرالیا هست مامان بابا تنها با خواهر کوچولوو باید برن عروسی‌ و ازش خواستم بره .اون هم با اینکه خیلی‌ واسش سخت بود رفت هرچند خودم پشیمون شدم از خواستم اما خوب گذشت.آقای همسر هم کل عروسی‌ نشسته بوده و فقط یه کوچولو با خواهر جانم رقصیده بوده.کلی‌ غصه خوردم که اولین عروسی‌ بد از ازدواجم شوهرم تنها رفت!واقعاً حق؟!دلم واسش میسوزه با این طرز زندگی‌ اون ایران و من اینجا! آقای همسر از مامان جانم خسته که دیگه هیچ جا ازش نخهن که بدون حضور من بره چون بهش خوش نمیگذرد. امیدوارم دختر عمه جان خوشبخت بشه خیلی‌ مهربونو گل هست.

آقای همسرم خیلی‌ دوست دارم.تا پست بعدی بای.

راستی‌ داشت یادم میرفت رمضان مبارک.ایشالا ساله بعد آقای همسرم خودم واست سفرهٔ افطار بندازم.منو ببکهش که پیشت نیستم.

 

 

نویسنده : : ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم