زیر یک سقف با همسرم

اخلاقِ سگی‌ من

از اون روزی که همسر بیکار شد، شاد نیستم.  دیگه خسته شدم از بس خودم رو گول بزنم که بالاخره یه روزی همه چیز درست میشه و من هم مثل همه زنها شوهرم یه کارِ ثابت "بالاخره" پیدا میکنه... اصلا هم برام مهم نیست چه کاری فقط می‌خوام تنم نلرزه که اون الان توی خونه حوصله‌‌ ‌اش سر میره یا داره چیکار داره میکنه... توی این ۴ سال ۲ بار تغیر شغلِ نا موفق داشته و بعد از قریب به یک سال دوباره کار میکرد که فقط ۴ ماه طول کشید. البته انصافا وقتی‌ کار میکنه خیلی‌ زحمت می‌‌کشه و با جون و دل وقت میذاره و تلاشش رو میکنه. اما کلا مغروره و نمی‌تونه کسی‌ بالا دستش باشه، کار رو زمانی‌ دوست داره که کار خودش باشه و به نظرم دلیل اون یه سال بیکاری توی ایران هم همین بود، چون میدید گاهی‌ اوقات رئیسم چیزی میگه و من ناراحت میشم، شاید طاقتِ شنیدن این حرف‌ها رو نداشت.

واقعا بعضی‌ وقت‌ها به زن‌های بی‌ عرضه و به تمام معنی‌ واقعی‌ زن که فقط تویِ خونه استراحت می‌کنن، آرایش می‌کنن و به پوستشون میرسن و مرد وظیفه همه چیز رو داره حسرت میخورم...که چرا من اینقدر اهلِ تلاشم اما احساس می‌کنن همسرم به اندازه من اینجوری نیستش‌.البته طی‌ِ این مدت تمام دوران ازدواجمون هیچوقت من خرجِ زندگی‌ رو ندادم و همیشه هم خوب زندگی‌ کردیم و از لحاظ مالی‌ مشکلی‌ نداشتیم اما همون خلا که احساس میکنی‌ همه مرد‌ها دارن کار می‌کنن چرا شوهر من نه‌، اذیتم میکنه...شاید یکی‌ از چیزای که اگر زمان بر می‌گشت عقب خیلی‌ با دقت تر به این قضیه وقتِ ازدواج نگاه می‌کردم. این چند روز اصلا نتونستم توی روش بخندم من که همیشه اینقدر شاد و خندون بودم هیچ چیز خوشحالم نمیکنه. و همش توی افکارِ خودم غوطه ورهستم. حتا روی کار دانشگاهم هم نمیتونم تمرکز کنم.

دیروز وقتی‌ داشت میرفت استخر گفت خداحافظ با بی‌ تفاوتی‌ جواب دادم، خواست دست بده، دست دادم بهش دستم رو کشید و گفت بوسم کن بوسش کردم گفت یک دیگه، دوباره یکی‌ دیگه...و بعد خودش کلی‌ بوسم کرد و رفت. راستش این کار‌ها از همسر من بعیدِ .اینکه اینقدر با احساس بشه. اما احساس کردم یه حالتِ ناا امنی‌ از اینکه من هم دوستش نداشته باشم بهش دست داده. با خودم فکر می‌کنم میبینم نباید باهاش این کار رو کنم اون گناهی‌ نداره فقط زیاد بد شانسی‌ میا‌‌ره...اما یه احساس زدگی دارم...احساس می‌کنم نمیتونم محبت کنم...

از طرفی‌ همش داره دنبالِ کار می‌گرده میترسم به حالت اولم برگردم و باز بی‌خیالِ کار پیدا کردن بشه!البته اینجوری تنبل هم نیست و من زیادی بدبین شدم.

پی‌نوشت: لطفا اگر کسی‌ این مطلب رو خوند به من کمک کنه...الان بهترین واکنش چیه؟

نویسنده : : ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

"بیکاری"

این بخش از زندگی‌ ما "بیکاری" نام داره... دیشب همسر کارش رو از دست داد. امروز اولین روزِ کاری من بعد از تعطیلات کریسمس به حساب میاد. کلی‌ تو این مدت رلکس کردم به امید اینکه بعد از این تعطیلات بتونم با انرژی هرچه بیشتر کار کنم، اما از ناراحتی‌ دیشب تا صبح خوابم نمی‌برد...زنیکه رئیسش یه کاری بهش گفته بوده و مثل اینکه اشتباه انجام داده اون کار رو، همسرعذر خواسته، اما اون بعد از چند ساعت مسیج داد که بهتره که ما دیگه با هم کار نکنیم و فردا بیا تصفیه حساب. قبول دارم همسری مغرور هستش...اما بهم گفت حتا مسیج داده و ازش عذر خواسته که این کار خیلی‌ از همسرِ من بعید بوده...اما اون قبول نکرده. اومد خونه شام خورد از حرف زدنش با تلفن فهمیدم که چه اتفاقی افتاده، اومدم پائین با آرامش لبخند زد و گفت دیگه نمیرم سر کار... و این یعنی دق برای من. من از صبح تا شب میام دانشگاه و عذاب وجدان میگیرم وقتی‌ میبینم اون توی خونه باشه و من اینجا...کلی‌ گریه کردم... آخه کار اینجا به این راحتی‌ دیگه گیرش نمیاد...بعضی‌ وقت‌ها فکر می‌کنم چرا همش باید اینجوری بشه و اتفاقاتی بیفته که مدام آرامش من رو بهم بزنه! خیلی‌ دلم گرفته خیلی‌ زیاد. تازه زندگیمون داشت کمی‌ سر و سامون می‌گرفت اما با این اتفاق نمیدونم چی‌ میشه...

پی‌ نوشت۱: همیشه یه قانون توی زندگیم بوده که وقتی‌ خدا دری رو به روم بسته یه در دیگه جلوی روم باز کرده...شاید حکمت این اتفاق اینه که همسر بره دنبال کار بهتر و به این کار اکتفا نکنه.

پی‌نوشت۲: بعد از حرف زدن با مامانم و گفتن اینکه چه اتفاقی افتاده الان خیلی‌ سبکتر شدم و حس بهتری دارم، چقدر وجود مادر توی زندگی‌ یه یه زن مهمه! مامان دوستت دارم .... ممنون که همیشه بهم آرامش میدی و میگی‌ همه چیز درست میشه...تو همیشه درست گفتی‌. عاشقتم.

نویسنده : : ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تاجِ سرِ من

مامانم همیشه میگه جائی‌ خونده که سلامتی‌ تاجی‌ بر سر آدم‌های سالم هست که فقط برای آدم‌های مریض و بیمار قابلِ دیدنه. بعد هم همیشه اینجور تفسیر میکنه که: تا سلامتی‌ نمی‌دونی چه گنجی در اختیار داری مگر اینکه خدای ناکرده از دستش بدی. شاید با حرفش همیشه موافق بودم اما تا زمانی‌ که سلامتیم توی خطر افتاد معنی‌ این جمله رو درک نکردم. دورانی که هیچوقت در موردش اینجا ننوشتم، شاید برای اینکه نمیخواستم قبول کنم که زندگی‌ من هم میتونه خراب بشه، شاید واسه اینکه نمیخواستم قبول کنم جونم در خطره یا اینکه همچنان به این فکر بچسبم که مریضی اون هم از نوع سختش مال دیگرانه نه من...

دورانی سختی بود که به هر روی گذاشت...خودش که رفت الان حدودِ ۲ سالی‌ میشه، اما کابوسش همیشه با منه...

دیشب خواب دیدم رفتم دکتر دکتر به جای عملِ جراحی قبلیم که تغیر رنگ داده اشاره میکنه عکس هام رو زیر و رو میکنه و میگه تومور دوباره برگشته و متاسفانه در اثر درمان هام قبلی‌ سرطان پوست هم گرفتی‌...اما نوع تومور با نمونه برداری مشخص میشه، جالب اینجا بود که توی خوابم اصلا از شنیدن این خبر ناراحت نشدم، برام بی‌ تفاوت بود...با خودم فکر می‌کردم من که یکبار با این بیماری جنگیدم این بار هم میجنگم...

وقتی‌ بیدار شدم به اولین چیزی که فکر کردم خوابِ دیشبم بود، یه لحظه ذوق کردم از اینکه خواب بوده نه واقعیت! نگاهی‌ به همسرم که آروم کنارم خوابیده بود و نفس می‌کشید انداختم و آروم سرمو گذشتم روی دستش...هیچوقت یادم نمیره لحظاتی که پا به پای من اشک ریخت برای درد‌های که میکشم...یادم نمیره روزی که دکترم تشخیصش رو بهش گفته بود و همسرِ مغرورِ من زار زار جلو چشم خانم دکتر گریه کرده بود جوری که اون رو هم به گریه انداخته بود و بعد  دکتربهش گفته بود تو مردی پاشو پاشو گریه نکن برو ریشتو بزن لباسهاتو عوض کن که تو باید از این به بعد کوه باشی‌...و از اون روز به بعد از کوه هم محکمتر کنارم بود تا با هم بیماری رو از پا در آوردیم...البته اون تنها کسی‌ نبود که کنارم بود اگر پدر مادر خواهر برادر و خاله‌ام نبودن نمیدونم الان زنده می‌بودم یا نه...

زندگی‌ که الان دارم در مقایسه با شرایطی که داشتم مثل رویا می‌مونه، بعد از اون بیماری کلی‌ موقعیت از دست داده بودم، اما رفتم سرِ کار و در اوج ناباوری تونستم بورسیه بگیرم و الان یه زندگی‌ آروم رو تجربه می‌کنم.

نمیدونم بیماریم دوباره برمی‌گرده یا نه، اما میدونم امروز اولین روز از باقیمانده عمرِ من هست و باید شاد باشم و قدرش رو بدونم و مهم نیست چقدر به آخر راه مونده.

خدایا برای تاجی‌ که بر سرم گذاشتی‌ ممنونم...من هرروز این تاج رو بر سرم میبینم و تو رو هزاران مرتبه به خاطرش شکر می‌کنم.

 


نویسنده : : ٥:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

بعد از مدت‌ها برگشتم!

امروز تصمیم گرفتم باز شروع به نوشتن کنم بد از مدت‌های طولانی غیبت. بالاخره اون اتفاق خوب افتاد، خبری که توی پست‌های پائین گفته بودم، تونستم بورسیه دکترا بگیرم و بیام استرالیا جایی که همیشه آرزوشو داشتم...البته به همراه همسرِ همیشه همراهم...الان ۴ ماهی‌ میشه که اومدیم، درسته که خیلی‌ راضی‌ هستم اما هستند وقت‌های که دلت از نزدیکترین کسانت هم میگیره...تا اینجا فقط از شادی‌های زیر یک سقف بودنمون گفتم. اما از امروز می‌خوام اعتراف کنم که گاهی‌ این روز‌ها تلخ هم هستند و یا آزار دهنده...گاهی‌ تا سر حد مرگ عاشق هستیم و گاهی‌ به شدت همدیگرو نقد می‌کنیم، به هم غر می‌زنیم، یا دعوا می‌کنیم...اما مهمترین چیز این هست که هیچوقت به فکرِ جدای نمی‌افتیم...دیر یا زود به هم برمی‌گردیم و زندگی‌ شیرین میشه... مثل عسل.

بر خلاف گذشته، از امروز مینویسم از خوبی‌ شادی، دعوا، دلخوری، قهر و آشتی‌...

باشد که پست‌های شادم بیشتر از پست‌های غمگینم باشه...

نویسنده : : ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

Silver linings Playbook

آخرین فیلم خارجی‌ که دیدم فیلم، Silver lining playbook، بود! به پیشنهاد داداشِ  گلم که این  فیلم رو اون ورِ  دنیا با دوستاش دیده و خیلی‌ خوشش اومده بود! البته بعد  از دیدم فیلم متوجه شدم که بیشتر شاید باشرایط روحیش و وضعیتی که توش قرار  داره از این فیلم خودش اومده...روابط  غیرِ  عادی آدم‌های غیر عادی تر با  هم...نمیدونم...به هر حال با همسری دیدیم، نمیتونم بگم بد و ضعیف بود اما  فوق‌العاده هم نبود!


 بعد از اینکه انیستیتوی روانی با مشکلات مالی مواجه شد و محدودیت هایی در  پذیرش بیماران داشت؛ معلم سابق ؛ پت سولیتانو پیش والدین اش بر می گردد و  تلاش می کند روابط اش را با همسر سابق اش بهبود ببخشد. وقتی او با تیفانی ؛
یک دختر عجیب که او هم مشکلات خاص خودش را دارد آشنا می شود اوضاع پیچیده تر می شود.

 

 

نویسنده : : ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دوربین تکانی!

خیلی‌ وقت بود که عکس از غذاهام نذاشته بودم!

این هم ته چین بسیار خوشمزه من! دستور از مطبخِ  رویا جون...
اگر همه اصولش رو رعایت کنید عالی‌ میشه...شده پای ثابت مهمونی‌های من. ادرس دستور عالیش در لینک زیر:

http://liliangol.blogfa.com/post/31

 

 

این هم از لوبیا پلو به سبکِ  مامان همسری، که همسریم ازم خواست از مامانش  دستور رو بپرسم، این کار رو کردم...
نتیجه عالی‌ بود! بعد که پرسیدم چطور  شده گفت از مال مامانم هم بهتر شده!البته مطمینم از مال مامان بهتر نشده بوود...


 این هم از نون پنجره ای‌ که خودم عاشقشم همسری اول گفت من دوست ندارم!  خودم ۲-۳ تا خوردم و رفتم خوابیدم، صبح که پا شدم برم سر کار ظرفش تقریبا  خالی‌ بود! مثل اینکه اقامون دوست داشتن ...گفت خوشمزه بود!

و در نهایت کیک هویج و گردو از مامی سایت ، خوبیش اینه که زیاد از خوردنش به خاطر مقادیر زیادی هویج،عذاب وجدان نمی‌گیری!
 

 


 

نویسنده : : ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سالِ ۹۲، سالِ ما خواهد بود!

چند روز پیش بهترین خبر‌ی که توی عمرم شنیده بودم رو گرفتم! چیزی که خیلی‌
وقته منتظرش بودم...توی یه زمانی‌ که فکرش رو نمیکنی‌! خوابش رو هم نمیبینی...درست وقتی‌ که از همه جای و همه کس ناامید شودی...و همه درها رو به روی خودت بسته میبینی‌...

اما یهو بعد از اون دوران سخت خدا بهت نظری میندازه...شاید پیشِ خودش
میگه، بسه، خیلی‌ اذیت شد بذار کمی هم خوش باشه...یا نه، شاید گفته بذار یه بار
دیگه بهش قدرت بدم ببینم چیکار میکنه؟... یادش میمونه که توی اوج سختی چه کار‌های می‌خواست کنه؟ می‌خواست آدم بهتری باشه؟

حالا با تمام وجود حکمت اون سختی‌ها رو می‌فهمی، شاید خدا خواست اول از
عرش به فرش بیارت، بعد بهت نعمت بده، که یک وقتی‌ که به جای رسیدی نگی‌ من،بگی‌ لطفِ خدا، بگی‌ خواستِ خدا...من هیچکاره بودم. البته بماند که چقدر سعی‌ کردم تا به دستش بیارم! شاید همه اون سختی یه بازی بود که تمام شد و تو میمونی و زندگی‌شاد که باید هر روز شاد تر از دیروز باشه...

ایمان دارم که سال ۹۲ سالِ خوبی‌ برای ما خواهد بود...دومین روز سال جدید رو با یک خبرِ خوب شروع کردیم، خبری که با شنیدنش تو آغوشِ همسری با هم اشک میریختیم، همسری بهم میگفت دیدی گفتم میشه...فقط باید خدا بخواد!

۲۱ فروردین...هم روز مهمی‌ بود...جمعه ۲۳ فروردین خبر خوبش رو گرفتیم... و یک سال از اون ماجرا گذشت!

۲۶ فروردین خبر خوب این پست رو گرفتم...

نمی‌شدمرخصی بگیرم، تلفنی به مامان و همسری، مامان بابای همسری خواهرش گفتیم همه شاد بودند و از خوشحالی‌ جیغ میکشیدن... بعدش کلاس C# داشتم رفتم کلاس همسری اومد دنبالم...با هم رفتیم پرپروک ۲۰ شاخه گل رز واسم خرید... در موردِ رویا هامون حرف زدیم...شبِ خوبی‌ بود!

امروز ۲ اردیبهشت هم منتظر تکمیل این خبر خوب هستم...

مطمینم سال 92 سال ما خواهد بود!

 

نویسنده : : ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

جمعه ای‌ که دلم نگرفت!

همیشه از غروبِ  جمعه متنفر بودم! حتا همون آرامشِ  نسبی‌ و بی‌ صدا بودنِ  همه‌چیز هم اذیتم میکنه! آدمی‌ هستم که به شدت به زندگی‌ شهری با همه سر و صدا، و هیاهوش عادت دارم... عصر جمعه بی‌ خود دلم میگیره و دوست
دارم زودتر شب بشه... اما دیروز یکی‌ از بهترین جمعه‌های عمرم بود... نهار رو بیرون دعوت یک دوستِ  عزیز و خالص بودیم، که به تازگی باهاش آشنا شدیم،بماند که چقدر توی ترافیک فشم به تهران گیر کردیم و تا اینکه مامان به حرکتش به سمتِ  شیراز برسه چقدر استرس داشتیم، مزید بر اون اضطراب از جواب آزمایشی‌ که قرار بود بگیریم ... حالم رو به شدت بد کرده بود.

قرار شد مامان بره، ما به سرعت خودمون رو به آزمایشگاه برسونیم و در صورت هر گونه مشکل زنگ بزنیم و مامان که از رفتن منصرف بشه....به سمت آزمایشگاه حرکت کردیم، از ترس به همسری گفتم تو برو جواب رو بگیر، جلو درِ  پارکینگ یه خونه ایستاد، ازم خواست من توی ماشین بمونم، گفتم نمیتونم اینجا بمونم می‌میرم، لج کرد گفت پس خودت برو...رفتم جواب رو گرفتم برگشتم دادمش دستِ  همسری...حتا نگاه هم بهش نکردم، بازش کرد آروم شروع به خوندن کرد...طاقت نیاوردم. شروع کردم به
خوندن...نمی‌فهمیدم جواب خوبِه  یا بد؟! طولانی بود...خوندیم با هم، یک بار دو بار، کلمه Normal توی کل متن خودنمایی می کرد...جواب کلی آزمایش Not Provided بود! یعنی‌ هیچ مشکلی‌ نیست ...

دستام و رو به آسمون بلند کردم فوری زنگ زدم مامان که بی‌ صبرانه منتظر جوابم بود، با خنده و هیجان بهش گفتم، پشتِ  هم میگفت خدا را شکر...مادرم من که میدونم  همه  اینها به خاطره لطف خدا و دعا‌های تو بود... به بابا، خاله و خواهر جونم زنگ زدم همه شاد بودند همه...

توی راه برگشت همسری از من خواست که دفعه بعد کمی‌ خویشتن دار باشم و همه رو به خاطر چنین موضوعی به هم نریزم. کمی‌ بحث کردیم، و باز گفت که تو شلوغ میکنی‌ و این عادتت هست و هیچوقت عوض نمیشی. از اینکه فکر می کنه من هیچوقت عوض نمی شم بدم میاد...

رفتیم خونه، زودتر در رو باز کردم و رفتم تو، جلو در ورودی یه نامه با خطِ  انگلیسی‌ به آدرس و اسم همسری بود! باورم نمی‌شد نامه ای‌ که خیلی‌ وقت بود منتظرش بود رسیده بود...ازش مشتلق گرفتم و نامه رو بهش دادم رفتیم داخل ، ایمیلم رو چک کردم، ایمیل خوبی‌ گرفته بودم، این ایمیل نشون میداد که کارم داره اون طرف خوب پیش میره...

تلویزیون رو روشن کردم، شعر یادت نره  بود با اجرایِ  امید خلیلی که خیلی‌ دوستش دارم و شرکت کننده باحال که یک پسر آبادانی خیلی‌ باحال بود، کلی‌ با آهنگ‌ها رقصید و ادا در اورد! خیلی‌ خوب بود و خندیدیم...همسری با دیدن اینب رنامه و ایمیل خوبی‌ که به من رسیده بود اخماش رو که از توی ماشین رفته بود تو هم کم کم باز کرد...باورم نمی‌شد که دیروز هم یک روزِ  جمعه بود...خدایا دیگه نااشکری نمیکنم، تو غروبِ  جمعه بی‌ نظیری برام ساختی...بابتِ  تک تک نعماتت ممنونم...به خاطره پدرم مادرم همسر، خواهر خاله، سلامتیم، کارم، زندگی‌ آرومم... نعماتت رو نمی‌شه شمرد! فقط میگم ممنونم بابت ِ  همه چیز و درسِ  بزرگی‌ که بهم دادی.

نویسنده : : ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد