زیر یک سقف با همسرم
ما برگشتیم، باز از حدود ۱۰ روز سفر برگشتم، با کلی انرژی مثبت، واقعا حالو هوامو دگرگون شد، رفتیم شمال، تهران، اهواز. کلی خوش گذروندیم، این سفر یه جور هایی واسم یه ماهِ عسل بود،چون بعد از عروسی نشده بود که به جز تهران با هم جائی بریم اون هم واسه کار، اما این دفعه فارق از همه چیز حسابی با هم بودیم. از شیراز رفتیم تهران، تهران خونه نرفتیم ا یه سره رفتیم پاسداران درِ خونه دوست همسری، از اونجا تصمیم گرفتیم با یه ماشین بریم شمال و از اون جائی که همسری شب تا صبح رانندگی کرده بود دوستش پیشنهاد داد با ماشینِ اون بریم. این دوست همسری دوستِ دورانِ بچگیش هست، الان با خانمش عقد هستن و ماهِ آینده عروسیشونه. رفتیم عباس آباد، یه ویلای دوبلکس خیلی شیک و تمیز، توی حیاطش هم میز و باربکیو داشت، هرشب کباب درستم یکردیم، یه شب هم که همسری کوبیده درست کرد و اینقدر خودش و دوستش خوردن که نای حرف زدن هم نداشتن! خلاصه هرچی این همسری ما توی ماه رمضون کم کرد الان به جاش اومد، سر راه آش میدیدیم میخوردیم، بعد پسته خام، بعد ذقا لخته، از شانسِ بد ِ من خانمِ دوستِ همسری، سارا ، چون عروسی ش هست زیاد غذا نمیخورد و اینکه من همپای پسرها میخوردم زیاد به نظر میرسید. اینقدر دوستِ همسری با من شوخی کرد که چقدر میخوری که یه بار عصبانی شدم و بهش گفتم خانمِ تو عروسیشه عروسی یه من که نیست، البته من چاق نیستم اما اشتهام خوبه، من ۵۶ کیلو هستم. کلا همسفرهای خوبی بودن، اما به همسری گفتم من دیگه با اینها سفر نمیام، چون خانمش فوقالعاده خشک و رسمی هست. با اینکه این همه همدیگرو دیدیم و بیرون رفتیم تا حالا اما هر بار که میبینیش انگار بار اول هست، احساس میکنم خیلی زیاد محافظه کار هست، و چیزی نمیگه که زیاد صمیمی نشه و کسی چیزی ازش ندونه، اتفاقا به برخوردش با بقیه توجه کردم، حتا با جاری و مادرشوهرش هم این شکلیه. خیلی خشک و رسمی، اما من برعکس فوری دوست دارم با همه دوست بشم، البته همیشه حد رو هم نگاه میدارم چون به نظرم صمیمیت بیش از حد هم باعثِ اختلاف میشه. با اکثر خانمهای دوستای همسری رابطه خیلی نزدیکی دارم، اما سارا از این هاست که فقط به شوهرش چسبیده و احساس میکنه همین از دنیا واسش کافیه، به نظرِ من همیشه آدم باید حتا بعد از ازدواج دوست هاشو داشته باشه، و نه که از همه ببرّه به صرفِ اینکه شوهر داره. به فاصله یک متر تا هر تخت فضای بازش یه جوی آب جاری هست، تنها رستورانی هست که توی فضای داخلِ رستوران از پله برقی استفاده کرده و همچنین دارای فضای بازی برای بچهها هست. غذاش هم به نظر میومد از موادِ فوقالعاده تازه تهیه شده. من ماهی و همسری شیشلیکِ شأندیز سفارش دادیم، ماهیش عالی بود همین که عکسشو میبینید، اگر باز هر برم ماهی میخورم چون من عشقِ غذاهای دریایی هستم. بعدش رفتیم خونه دوستِ همسری و با اونها رفتیم برجِ میلاد، خیلی جالب بود تمام شهرِ تهران زیرِ پاهات بود، همش فکر میکردم توی این نقطههای نورانی که از بالا مثلِ یه نقطه هستند، چقدر زندگی جریان داره، آدمها با همه مشکلات و جنگیدن برای زندگی بهتر، همه مثل یه نقطه کوچیک به نظر میومدند.بعد از اونجا رفتیم میلادِ نور یه مانتو خوشگل خریدم، بعدش هم رفتیم پدرِ خوب شأم خوردیم، پیتزا. با اینکه دوست داشتیم بریم خونه اما دوستِ همسری خیلی اسرار کرد و شب رو اونجا موندیم یه روز دیگه موندیم تهران،بعدش رفتیم اهواز عروسی دوستِ همسری، دوستِ دورانِ دانشگاهش، عروسیشون از این عروسی جداها بود که از اول تا آخرش همسری رو ندیدم، اصلا خوش نگذشت، بعدش اومدیم خونه زود خوابیدیم، فرداش هم با دختر خاله پسر خالههای همسری رفتیم خارج شهر، یه جائی توی دزفول به اسم علی کله، وای خیلی خیلی خوش گذشت، چون یه جّو صمیمی و حسابی جوون و شاد بودیم کلی شنا کردیم، رو هم آب ریختیم و آب بازی کردیم، چند بار ناغافل خیسم کردند خلاصه خیلی روزِ خوبی بود. فرداش برگشتیم شیراز، خواهر جونی با مامانم از دوبی اومده بودند، اینقدر واسم سوغاتی آورده بودن که نگو،دستشون درد نکنه، اینجا مامانِ گلم رو که بیشتر از خودش واسه من چیز آورده بود میبوسم، سوغاتیها شاملِ کفش Reebok, لباسِ Reebok, کلی وسایل و جیگیلی بیگیلیهای شیرین پزی که من عاشقشونم، پودر کاکائو خالص، لباس تنیس واسه همسری، شلوار لی واسه جفتمون، مایو واسه مان، لوزیم آرایش، و ... خلاصه اینطور بود که این سفرِ ما به پایان رسید، الان حسابی کیک پختن خونم اومده پائین، میخوام به سرعت دست به کار بشم و چند تا کیک توپ بپزم، حتما عکسشونو آپ میکنم. امروز کیک پختم، این اولین کیکی بود که پختم و تونستم با حس رضایت کامل به خودم بگم خوب شده، یه کیک خوشمزه، زیبا، و متفاوت... وقتی حاضر شد باورم نمیشد که اینو من پختم، چون این کیک رو برای دومین بار بود که درست میکردم بار اول که به کلّ گند زده بودم، البته از لحاظ ظاهرش، مزش خوب بود (میتونید بار اولی که این کیک رو پختم تو پست قبلیم ببینید، روی میز صبحانه، اون گوشه، دیدید؟ آره، خودشه)، خلاصه بار اول که حسابی خورد توی ذوقم و به خودم گفتم انگار اینکاره نیستم، اما واقعا روی هرچیزی که تمرکز کنی جواب میگیریا، امروز عزمم رو جزم کردم که این کیک رو راه راه کنم... وقتی تویِ فرو میپختم همش دلم میخواست درِ فرو رو باز کنم ببینم چطور شده، اما در فرو که نمیشد باز کرد چون پف کیک میخوابید، و از اون جائی که قالب قطر بیشتر از ۲۲ نداشتم از قابلمه تفلون استفاده کرده بودم، و جداره قابلمه مانع از این میشد که اون توی رو ببینم، اما وقتی در فرو رو بعد از ۴۵ مین باز کردم، با تمامِ وجود سوپرایز شدم... دلیل سوپرایز من این راههای خوشگل کنار هم بود، نظر شما چیه؟! پختن این کیک باعث لذتِ من شد، چون دستورش و که از پرتابل مامی سایت برداشتم، کلی از کسایی که درست کرده بودن راضی نبودن، و کیکِ خیلیهاشون خوب نشده بودن ، اما من تونستم، ما اینیم دیگه ... اینجا من دستوری رو که از مامی سایت برداشتم و درست کردم به نقل از آیلا عزیز کپی میکنم.من هروقت از دستورهای آیلا عزیز استفاده میکنم خوب نتیجه میده... پس به شما هم توصیه میکنم حتما این کیک رو درست کنید و لذتش رو ببرید، منو همسری که کلی کیف کردیم و با هم یه عصرونه عشقولانه زدیم... امیدوارم شما هم بپزید و حالشو ببرید... نکات : توی این کیک غلظت هر ۲ مایع قهوه ی و کرم باید یکسان باشه، در غیر این صورت کیکتون گورِ خری نمیشه ، برای اینکه تست کنید ببینیدقلت هر ۲ مایع یکسان هست، قبل از گذاشتن تویِ فر، از هر مایع ۱ قاشق توی بشقاب بریزید اگر سرعت پخش شدنش یکسان بود که میتونید ریختن توی قالب اصلی رو شروع کنید، در غیرِ این صورت، اگر مثلا مایع کاکائویی شلتر بود ۱ قاشق کاکائو اضافه کنید، و اگر اون یکی مایع شلتر بود یک قاشق آرد. من کلا کاکائو ۲ قاشق بیشتر ریختم و همینطور آرد رو در مایع کرم زیاد کردم. اگر غلظت ۲ مایع یکسان نباشه مواد در حالِ پخت با هم مخلوط میشوند. من قالبِ گرد ۲۷ سانتیمتری نداشتم، واسه همین از سایز متوسطه قابلمه تفلون استفاده کردم، و همینطور که میبنید راههای کیک هم قابل رویت هستند.(حدودِ ۲۵ سانتیمتر) واسه ریختن مایع توی قالب از ۲ تا استکان یک اندازه استفاده کردم، هرچی که پیمونه ی که مایع رو باهاش توی ظرفتون میریزید بزرگتر باشه، کیک خوشگلتر در میاد. من به سلیقه خودم حدودِ ۱/۴ پیمانه از شکر کم کردم. چون کیک با شیرینی زیاد دوست ندارم. امروز عیدِ فطر بود، این رمضون هم با همه خوبیها و سختیهاش به پایان رسید، تمام زندگی این ماه دستخوش تغییر میشه، وقت خواب بیداری همه و همه تغییر میکنند، و زندگی ما هم از این قاعده مستثنی نبود، من یه قسمت هأییش و دوست دارم، مثل زمانِ اذان، وقتی صدای ربنا از تلویزیون پخش میشه، وقتی با عشق سفره افطار رو حاضر میکنم، اما بیحالی بعد از خوردن افطار، همینطور اینکه وقتی روزه هستم فکرم از کار میفته، شب بیداری آقای همسر و دیدن تلویزیون بیش از حد همسری، زیاد دلخواه من نیستن، اما خدا را شکر میکنم که توانایی روزه گرفتن رو به من داده، خدایا از تو میخوام سال بعد هم همه خانواده سالم در کنار هم باشیم، بزرگترین آرزوی که میتونم داشته باشم سلامتی هست، تاجی که بر سر ما انسانهای سالم هست که قدرشو نمیدونیم. دیشب واسه آخرین افطار به آقای همسر زنگ زدم و گفتم هیچ ایدهیی واسه افطار ندارم، به شوخی گفت بذار آخرین افطار رو نون و پنیر بخوریم، ولی بعد گفت چیکن استراگانف میخوام!!! منم رفتم خرید چون قارچ و خامه نداشتیم، در ضمن میخواستم یه صبحونه مفصل واسه صبحِ عید تدارک ببینم، که خوب خیلی چیزاشو توی خونه نداشتیم رفتم کلی خرید کردم، بعد سرِ راه خواستم برم آرایشگاه رفتم دیدم وحشتناک شلوغه، خانمه گفت برو کمی کار هاتو کن و یه ساعت دیگه بیا، اومدم خونه سریع غذا رو حاضر کردم، و دوباره رفتم آرایشگاه، این دفعه نوبتم نزدیک بود، محیط آرایشگاه همیشه واسم جالب هست، دیدن آدمهای عجیب غریب... ولی دیروز قضیه از این قرار نبود، خانمِ آرایشگر که یه خانم جوون ،خوشگل هست و خیلی هم محترم، از شوهرش میگفت، از اینکه ۱۲ سال زیر یک سقف به عشق نرسیدن، و فقط براش عذاب بوده... وقتی عجله من رو واسه رفتن به خونه و حاضر کردن غذا واسه همسریم دید، از من پرسید دوسش داری؟ من گفتم خیلی... برق حسرت رو توی چشاش دیدم. و تمام مدت دیروز من به اون حسرت توی چشاش فکر میکردم. و تصمیم گرفتم همیشه قدرِ زندگیم رو بدونم، امروز ساعت ۶ از خواب پا شدم، فورا رفتم سراغ پختن کیک میخواستم زبرا کیک درست کنم واسهِ صبحانه، بعد از پختن کیک میخواستم یه نوع پیراشکی درست کنم اما خیلی خواب الود بودم، دوباره خزیدم زیر پتو و به خواب عمیق رفتم تا ساعت ۱۰ که با زنگِ تلفن از خواب پریدم، مامان بود که میگفت دارن میرن سفر این ۲-۳ روزو، آقای همسر هم از خواب بیدار شد، حاضر کردنِ صبحانه نیم ساعت طول کشید، صبحانه رو خوردیم،همسریم دستم رو بوسید و به خاطره تمامِ زحماتی که این یک ماه کشیده بودم از من تشکر کرد. از دیروزش به همسری گفته بودم دوست دارم روز عید رو بریم خارج از شهر و اصلا توی شیراز نمونیم، اما هر کس جائی رفته بود، خاله اینا رفتن سفر، دایی اینا رفته بودن اهواز، مامان دوباره زنگ زد و گفت سامان پسرِ دوستمون فوقِ دانشگاه تهران قبول شده زنگ زدم برای تبریک، زنگ زدم و ازشون با مشورت آقای همسر خواستم که با هم بریم خارج از شهر، همسری دعوتشون کرد به کباب کوبیده، آخه کوبیدههای همسری حرف نداره، بهم گفت گوشت در نیار میارم از بیرون میخرم از من خواست برنج درست کنم، مشغول آماده کردنِ برنج شدم همسری برگشت و گفت گوشت گیرش نیومده، مجبور شدیم گوشتهای یخچال رو یخ زدایی کنیم و دست به کار شد، یک ساعت بعد همه چیز حاضر بود، از خونه که زادیم بیرون ساعت ۳ بود. رفتیم ۱۴ کیلومتری شیراز، چقدر دیدن دوستای قدیمی که به دوستی و صداقتشون ایمان داری خوبه، هر بار که همو میبینیم میگیم چرا بیشتر با هم قرار نمیزاریم؟! اما دوباره این قرار میره واسه ۲-۳ ماهِ بعد، واقعا نمیتونم بگم چقدر روزِ خوبی بود، گفتیم خندیدیم، و تمامِ مدت من به شوخی غر میزدم به همسری که چرا فلاسک رو فراموش کرده، و اون هم میگفت چرا نمکدون رو فراموش کردی، من هم که حسابی هوس چای با کیک کرده بودم، تا رسیدم خونه یه لیوان چای داغ درست کردم و با دیدن تلویزیون نوشیدم، اینقدر از مزه کیک خوششون اومده بود که ازشون خواستم بقیه کیک رو ببرن خونه. وای اینقدر کوبیده خوردیم که این یک ماه رو جبران کردیم، گفتم که کوبیده همسری عالیِ عالیِ ... وقتی برمیگشتیم احساس کردم چقدر سبک شدم، انگار یه عالمه خستگی رو از رو دوشم برداشته بودن، خیلی خوبه که بعضی وقتها بزنیم به دلِ طبیعت، شاید یه روز بودن توی فضای آزادِ بدون دیوار و حد، باعث میشه روح آدم پرواز کنه، الان خیلی حس خوبی دارم... خیلی وقت میشه که آپ نکردم، اگر بخوام دلیلش رو بگم برمیگرده به کلاس شیرینی پزی که میرم، حسابی سرم گرمِ شیرینی و کیک پختن شده، من خودم کم وقت صرف این کارها میکردم، کلاس رفتن هم مزید بر علت شده که من حسابی گرفتار باشم، یه خانمه توی کلاسمون هست که کنارِ من میشینه و مربی شیرینی پزی هست اما چون ۸سال پیش که کلاس هارو میومده مدرک نگرفته الان دوباره با ما کلاس میاد واسه مدرک، هر جلسه توی گوشِ من میخونه که میری خونه حتما اینای که الان درس میده رو درست کن تا دستت روون بشه!!! خوب شیرینی پزی هم حسابی وقت گیره، و من سعی میکنم هر روز یه چیز بپزم تا اشکالاتم رفع بشه و بعدا که روزی به این جزوه سر میزنم تازه مشکلاتم یادم نیاد! خلاصه، هر روز همسر میاد توی آشپزخونه میگه باز چیکار میکنی و میگم یه پروژه جدید :دی آقای همسرم میگه مگه توی کلاس بهتون گفتن شوهرتون رو ورشکست کنید؟ منم با خنده میگم خوب باید درست کنم تا دستم پر بشه. میگم میخوام اشکالاتم و بفهمم، مثلا چند روز پیش اومدم رولت درست کنم، وقتی تمام شد شکل ظاهریش خوب بود اما چشمتون روزِ بد نبینه، بگید چه خنگی زده بودم ؟!!! اگر گفتید؟ نمیدونید؟ خودم میگم، توی رولت خامه فرم نگرفته ریخته بودم، مثل اینکه وقتی رولت رو گاز میزنی احساس کنی خیس خورده، همسر میخورد میگفت خوشمزست اما چرا خیس خورده؟! اون که نمیدونست من چه خنگولی زدم خوب! یا نمونه دیگه اینکه، اومدم کیک گردوی درست کنم، همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه به مرحله آرد ریختن توی کیک رسیدم و دیدمای وای مقدار آرد رو توی دفترم ننوشتم، فکر کن واست کیک پختن پاشدم زنگ زدم هم کلاسیم اون هم از شانسِ من خونه نبود، خلاصه چشمی ریختم و اینیکی پروژه با موفقیت به اتمام رسید و مزش هم عالی بود، بعد که رفتم توی کلاس پرسیدم دیدم مقدار آرد رو درست ریخته بودم، حالا بگید آفرین! یکی از چیزهأی که یاد گرفتم و حسابی مورد استقبال قرار گرفت، دونات بود، شاید علاقه شدید من به این شیرینی از اون جا ناشی میشه که وقتی در دیار غربت بودم، معروفترین دونات فروشی که " Dounkin Dounats" بود همیشه در مسیرم به دانشگاه قرار داشت، و همیشه از دیدن رنگ دوناتها به وجد میومدم، با اینکه میخریدم اما همیشه به نظرم خیلی گروم میومدند اما الان میفهمم واقعا گرون بوده چون واسه حدود ۲۰ تا دونات ۱ دونه تخممرغ استفاده میشه که در مقایسه با کیکها که مواد بیشتری نیاز دارن حسابی به صرفه هست، پس علت این قیمت بلا از کجا ناشی میشده؟ God Knows اینقدر به آشپزی و شیرینی پزی علاقه دارم که همش به این فکر میکنم که همهای انرژیم رو بذارم روی این کار و بتونم حرفهیی بشم، و حتا وقتی از ایران رفتیم هم توی همین زمینه کار کنم اون هم به صورت حرفهیی یعنی اونجا برم دنبال مدرکش و ... اما از طرفی فکر میکنم این همه درس خوندم، فوق گرفتم، مقاله نوشتم و وقت گذشتم، پس به نظرم میاد راهِ عاقلانش این هست که حدِ واست رو بگیرم، یعنی از اینجا مدارک فنی حرفه رو بگیرم، اما پیگیر درس هم باشم، اما واقعا کاری که با عشق و تمام وجود انجام میدی یه چیزِ دیگست و اون یه چیزِ دیگه واسه من آشپزی و شیرینی پزی هست، اما به رشته م هم علاقه دارم! همسری م اینقدر به لیاقت من توی این کارها ایمان داره که نگو، هروقت میریم جائی، حتا یه رستوران خفن (!) غذاهای آنچنانی میخوریم بهم میگه مثل این درست کن، خواهر کوچولو میگه همسریت فکر میکنه غذایئ وجود نداره که تو نتونی درست کنی و این بهم حس خوبی میده. اون روز استیک با سٔس قارچ درست کردم وای عالی شد اما چون همسری روزه بود به عکس رسیدن نکشید و در جا خورده شد بسی لذت بردیم و از این به بعد توی منوی غذایم هست،،، عالی بود...دستورش رو هم از سایت موردِ علاقم مامی سایت برداشته بودم. همسری این روزها حسابی سرش شلوغ هست، این چند روزه با زبون روزه ساعت ۷ صبح میره تا دم افطار، دیروز اومد گفت کارگر هاش گفتن خیلی هوسِ قورمه سبزی کردن، چون این کارگرها از شهر دیگه میان و یکیشون گفته بود که ۴۰ روزه که اینجاست و چقدر هوس قورمه سبزی کرده، همسری از من خواست واسشون قورمه سبزی درست کنم، واسه ناهارشون، منم دیشب دست با کار شدم و واسه ۹ نفر قورمه سبزی با برنج پختم، ساعت ۳:۳۰ شب کارم تمام شد و آقای همسر با اینکه خوابش میومد منتظر من شده بود تا کارم تمام بشه و بهم گفت فردا کلی واست دعا میکنند. دیشب چیز کیک هم پختم، آخه امروز افطار خونه دایی کوچیکه دعوتیم گفتم دستِ خالی نریم، الان هم میخوام برم کیکم رو decoration کنم، امیدوارم خوب شده باشه. اینهم کیکی هست که واسه مهمونی افطار خونه مامان درست کردم، خیلی خوشمزه و البته سنگین بود، دستورش رو از وبلاگ تسترهای عزیز برداشتم، این اولین تجربه تزئین کیک من بود!!! البته توی وبلاگ تسترها با دلسه دلچه تزئین شده بود که من این کار رو با شکلات سفید انجام دادم،خواهر جون و امیر حسین پسر دایی کلی خوششون اومد. این هم میز افطار که ساعت ۳:۳۰ تصمیم گرفتم خاله و مامان این هارو واسه افطار دعوت کنم اما متاسفانه مامانم بخاطر روزه داری حالش خیلی بد شد و نیومد اما خاله اینها اومدن.غذا قورمه سبزی و مرغ بود با سوپ جو و فرنی. این روزها علاقه عجیبی به کتاب خوندن پیدا کردم، علاقهی که توی دوران دانشجوییم به اوج خودش رسیده بود، توی دوران دانشجوی با ۲-۳ تا از دوستای نزدیکم کتاب میخریدیم میخوندیم و دست به دست میچرخوندیم، نقد میکردیم، البته نه آنچنان نقد ادبی، بلکه هر کس از دیدِ خودش راجع به شخصیتهای کتاب میگفت... این روزها چنین دوره ی رو با مامان و خواهر کوچیکه داریم، کتاب میخونیم و دست به دست میگردونیم. البته شاید هم روزه بودن مزید بر علت شده که تنها کاری که میتونم انجام بدم و نیاز به انرژی زیاد نداره کتاب خوندن هست. البته میخوام این زنجیره رو ادامه بدم و در این راستا کلی کتاب توی نوبت خوندن دارم. مرشد و مارگریتا نوشته ی میخاییل بولگاکف به تازگی برای بار پنجم از سوی انتشارات فرهنگ و نشر نو با ترجمه ی زیبا دکتر عباس میلانی در ایران منتشر شده است. این کتاب که به نقل از دکتر میلانی در 12 سال آخر عمر نویسنده به نگارش در آمده است و تیراژ 300 هزار نسخه ای اش در یک شب تمام شد به واقع اثر شگفت انگیزی ست . به زعم بسیاری از منتقدان با رمان های کلاسیک پهلو می زند و بی تردید در زمره درخشان ترین آثار تاریخ ادبیات روسیه به شمار می رود و جالب اینجاست که وقتی او درگذشت بجز همسر و چند تن از دوستانش کسی از وجود این رمان خبر نداشت . داستانی درباره پرفسوری(شیطان) که با همراهان خود( عزازیل ، بهیموت و کروویف ) در زمان استالین به مسکو سفر می کند...داستان عاشقی مرشد و مارگریتا...و داستان به صلیب کشیده شدن مسیح در زمان پنجمین امپراطور اورشلیم. مرشد و مارگریتا را با هر دیدگاه و رویکردی که بخوانید نتیجه خواهید گرفت، عشق در این رمان تا سرحد تقدیس ستایش میشود.در دیگر سوی پونتیوس(حاکم اورشلیم)قرار دارد که عیسی را متفاوت از سایر مجرمان می یابد مهرش بردلش می نشیند او که براحتی فرمان قتل مجرمین را صادر می کرده ، برای نجات عیسی تلاش می کند اما...بن مایه اصلی داستان آمدن پروفسور(شیطان)به مسکو است که به همراه دو دستیارش وارد شهر شده و شهر را بهم می ریزد.اما جالب این است که در پایان داستان شیطان نیز در مقابل عشق مرشد و مارگریتا سر تعظیم فرود آورده و به کمک آنها می شتابد...شاید همین جا باشد که شما بتوانید شیطان را دوست داشته باشید. (منبع وبلاگ ساندویچ) به شخصه وقتی داشتم کتاب رو میخوندم به نویسنده حق میدادم که ۱۲ سال از عمرش رو صرف نوشتن چنین آثاری کرده، قوه تخیل و صحنه پردازی، نویسنده فوقالعاده بود، و اینقدر من جذب کتاب شدم که حتا بعد از ۲-۳ روز که برمیگشتم با اون اسامی سخت دقیقا به یاد میاوردم آخرین کلماتی رو که خونده بودم، واقعا این کتاب یه شاهکار ادبی هست، خوندنش رو به همه شدیدا توصیه میکنم. سلام. نماز روزههای همه قبول باشه، چقدر سالها زود میگذرن! انگار همین دیروز ماه رمضون بود و ما پارسال این موقع دنبال کارهای عروسی بودیم! امسال اولین سال هست که ماه رمضون زیر یه سقف با همسرم هستم، خدایا خودت کمک کن که همیشه سفرمون پر برکت باشه، و دلهامون مثل الان از امید و عشق سرشار باشه... خدا را شکر هیچوقت مثل این روزها اینقدر تفاهم و آرامش رو توی زندگی مشترکمون تجربه نکرده بودم، شنیده بودم که اول ازدواج آشوبه، و بدش خیلی اختلافات کمتر میشه...البته هیچوقت بین ما اختلاف اساسی نبوده و هرچیز هم بوده به اختلاف نظر جزئ و خصوصیت متفاوت اخلاقی بر میگشت اما الان به آرامش رسیدیم، شاید هم واسه اینکه من میدونم آقای همسر از چی بدش میاد و قبلا نمیدونستم پس بیشتر بعضی چیز هارو رعایت میکنم، و اون هم متوجه شده که من به چه چیزهای حساسیت دارم، یا نیاز به مشورت و محبت دارم، البته احترام همیشه حتا توی دعواها مون سر جاش بوده، اینقدر این احترام متقابل رو دوست دارم که به هیچ قیمتی از دستش بدم... ۲ هفته هست که میرم کلاس شیرینی پزی کلی علاقه دارم، اما تا اینجاش که زیاد چیزی یاد نگرفتم،،،یعنی هنوز وارد کیکها که مبحث مورد علاقه من هست نشدیم، این بهترین اموزشگاه شیرینی پزی توی شیراز هست و کلی ازش تعریف کردن تا اینجا که خوشم اومده اما گفتم که علاقم به کیک هست که هنوز شروع نشده. ۲تا مقاله دادم واسه یه کنفرانس IEEE توی استرالیا،، حالا موندم اگر مقالاتم پذیرفته شدن اونوقت چیکار کنم!!! کی میره واسم ارائه میده؟! دنیا رو چه دیدی شاید پاش افتاد خودم رفتم. دارم روی یه مقاله واسه یه ژرنال خوب ISI هم کار میکنم از نتایج تزم هست امیدوارم زود بتونم این رو هم بفرستم و کارو تمام کنم، یه برنامه که دارم و هنوز شروعش نکردم برنامه نویسی هست، امیدوارم هر چی زودتر وقت کنم و C++ رو دوباره به صورت جدی شروع کنم. این روزها کلی آشپزی میکنم واسه آقای همسر که روزه هست خودم هم از فردا میخوام روزه بگیرم :د میخوام عکس غذاهای جدیدم رو واستون بذارم! این غذا ساندویچ مرغ مکزیکیِ ، که از مامی سایت یاد گرفتم، خوشمزه سریع و ساده هست، من که خیلی دوست داشتم و توی یک هفته ۲ بار درست کردم، به راحتی توی گوگل مامی سایت و اسم غذا رو سرچ کنید!!! حتا من دستورش رو واسه مامان آقای همسر میل کردم استرالیا که بپزه! این عکس هم کشک بادمجان و سالاد یونانی هست که با شوید درست میشه اینو توی مهمونی پختم و کلی این سالاد موردِ استقبال قرار گرفت چون سالم بود و پر از شوید! اگر مهمون سنّ بالا دارید این خیلی گزینه مناسبی هست چون بابا مامانا که عاشقش میشن، قول میدم، امتحان کنید و اون وقت میفهمید چی میگم، بازم دستور از مامی سایت اینهم نمای کلی میز، غذاها شامل سوپ جو، کباب از بیرون، سالاد یونانی، ساندویچ مرغ مکزیکی و کشک بادمجان بود، مهمون بهترین دوست خانوادگی مامانم اینها که اولین بار بود خونه ما میومدند. این هم از ژله خرده شیشه قهوه که واسه اولین بار درستیدم اما ارتفاع ظرفم زیاد بود و به نظرم میومد که میتونست خوشگلتر از این باشه اما مزش خوب بود باز هم از مامی سایت. این هم تهچین قالبی بیان خوشمزه از وبلاگ "مطبخ رویا" ، قالبش رو هم مامان جونم دید خوشم اومده واسم خرید، دستِ گلش درد نکنه، عاشقتم مامانام. خیلی سنگین بود من خودم واسه یه وعده ناهار تونستم یکی و نصف بخردم اما آقای همسر ۲تا شو خورد. و اما میرسیم به فسنجان بسیار خوشمزه و جا افتاده، که ظهر ساعت ۱۲ گذشتم تا ۸ شب که اذان بود، حسابی جا افتاده بودها. و در آخر میرسیم باز هم به کشک و بادمجان که واسه مهمونی مامانم پخته بودم. فکر نکنید من شکم پرست هستم ها، راستش من علاقه زیادی به غذا پختن دارم و بعضی وقتها خودم رو هم سرزنش میکنم که چرای انقدر وقتمو میزارم سر این کار، البته به همه چیز سعی میکنم با هم برسم، اما خوب آشپزی از چیزای هست که واقعا ازش لذت میبرم،،، و جایی خوندم که اگر هر روز وقتی رو به کارهای موردِ علاقمون بدیم همیشه احساس شادی میکنیم، البته قسمتی از وقتمون،،، تا پست بعد به امید دیدار، مارو هم از دعا بی نصیب نذارید. امشب بعد از مدتها با مامان و خواهر کوچولو، رفتیم سینما. تعریف فیلم "ورود آقایان ممنوع" رو زیاد شنیده بودم. و از اون جائی که امروز یه دلشوره عجیب داشتم که تمام طول روز همراهم بود، با خودم فکر کردم بهترین کار رفتن به سینما هست. آقای همسر به خاطره یه مشکله کاری رفته بود خارج از شهر و همش دلم شور میزد که نکنه قراره اتفاقای براش بیفته. با مامان رفتیم بازار اما توی مسیر دیدم که فیلم سینما "ورود آقایان ممنوع" با خودم فکر کردم کی از الان بهتر، خلاصه اینجور شد که سر از سینما در آوردیم. اما کلی عذاب وجدان داشتم که چرا دارم بدونِ آقای همسر میرم، اما باهاش تماس گرفتم و گفت تو برو. منم رفتم، اما با دیدن فیلم عذاب وجدانم صد برابر شد، چرا؟! با خوندن ادامه متوجه میشید چرا افسوس خوردم که با آما نبودیم... ورود آقایان ممنوع به کارگردانی "رامبد جوان"، و بازی "ویشکا آسایش"، "بهاره راهنما"، و "رضا عطاران" دستان مدرسهیی رو روایت میکنه، با مدیریت موفق و سختگیر خانم دارابی، این مدرسه به این علت شهرت داره، که تا حالا پای هیچ مردی به اون باز نشده، و این از حساسیت شدید خانم دارابی به مردها ناشی میشه، بچهها تصمیم میگیرن برای ایمان آوردن خانم دارابی به عشق اونو عشق کنن... و کی بهتر از دبیر جدید شیمی مجردی (آقای جبلی) که به دلیل زایمان دبیر شیمی سابق به این مدرسه میاد... بعد از این با اتفاقات هیجان انگیز و طنز الود در سر تا سر فیلم رو به رو هستیم... نکته جالب اینجاست که سیرِ اتفاقات خنده دارِ فیلم نه تنها در وسط فیلم کم رنگ نمیشه، بلکه لحظه لحظه فیلم شما به شخصیت خونسرد و بی تفاوت "رضا عطاران" در نقش آقای جبلی (دبیر شیمی) طرف هستید که حتا میمیک صورتش هم شما رو به خنده و میداره... به نظرِ من کاراکتر رضا عطاران جون میده واسه بازی کردن تو نقشهای اینچنین خونسرد و بی تفاوت، قبل از این با بازیش در فیلم "هوو" هم چنین شخصیتی رو به نمایش گذشته بود. نکته جالب تر فیلم این بود که اون جوری که من فکر میکردم تمام نشد یعنی به شیوه ی متفاوت از اون چه که فکر میکردم داستان به پایان میرسه. واقعا کارگردانی "رامبد جوان" در این فیلم تحسین بر انگیز بود، و کاری بهتر و متفاوت با کارهای سابقش مثل "سپاگتی در ۸ دقیقه" ارائه داده بود... البته نباید از بازی زیبا و متفاوت ویشکا آسایش در نقش خانم جبلی، و همینطور "بهاره راهنما"، در نقش دبیر ادبیاتی ساده و رویا پرداز گذشت... الحق که رامبد جواب بهترین هارو برای بازی در هر نقش انتخاب کرده بود. یه نکته اخلاقی فیلم این بود، که خانم ها، با آرایش، کفش پاشنه بلند، و لباسهای رنگی تا چه حد میتونن جذابتر باشن، و علاوه بر اون نشون میداد که چقدر حتا اخلاق یک زن میتون تحت تاثیر این جذابیت ظاهری تغییر کنه. یه دیالوگ فیلم هم واسم جالب بود. اون جائی که خانم دارابی از بابای پریا که یه دکتر زنان هست میپرسه "آیا واقعا شما مردها به ما زنها مثل یه ابزار نگاه نمیکنید؟" و دکتر جواب میده: "بستگی به زنش داره"... و به نظر من هم واقعا این ما زنها هستیم که ارزش وجودی خودمون رو توی چشم مردها مشخص میکنیم. حالا از اون چه که گفتم باید حدس زده باشید چرا افسوس خوردم که این فیلم رو با آقای همسر ندیدم، البته دیدن فیلم با مامانِ مهربونم و دیدن خندههای قشنگش وقتی فیلم رو میدید هم واسم یه دنیا ارزش داشت... راستی به آقای همسر نگفتم رفتم سینما میخوام یه بار هم با اون برم فیلمو ببینم...پس زیاد هم ضرر نکردم... ارزشش رو داره به نظرم... دیدن این فیلم رو شدیدا به شما هم توصیه میکنم. همیشه وقتی توی یه کتاب فروشی به دنبال کتاب هستم، جلد کتابها رو برای دیدن جوایزای که اون کتاب گرفته نگاه میکنم، کتابی که "نوبل ادبی" گرفته برای من در اولویت خریده. این بار کتاب "half a life" یا "نیمه زندگی" رو که برنده جایزه نوبل سال ۲۰۰۱ بود خریدم، با این امید که با یه شاهکار ادبی مواجه هستم...اما خیلی حس خوبی از خوندنش نداشتم یا به نظرم اون قدر قوی نبود که تونسته باشه نوبل گرفته باشه، به نظر من قابل قیاس با کتابهای نوبل گرفتهیی مثل "صد سال تنهائی" یا "کوری" نبود... مترجم "مامک بهادرزاده"...متاسفانه، اشکالاتی توی سر تا سر ترجمه کتاب هست که ممکنه از شدت جذابیت کتاب کاسته باشه، در سر تا سر کتاب کشور پرتغال به اشتباه "پرتقال" نوشته شده. هر جای کتاب که به این کلمه میرسیدم حس کتاب خوندن رو از دست میدادم... داستان از نیمه شروع میشه و در نیمه زندگی ویلی به پایان میرسه، و خواننده رو در یه حالت تعلیق نگاه میداره، تعلیقی که به ادامه زندگی ویلی در دهه چهل زندگیش بر میگرده... حالا ویلی نیمی از راه رو پیموده و در آستانه چهل سالگی میخواد یک زندگی جدید رو برای خودش بسازه، میخواد روش خودش رو زندگی کنه... نویسنده کلّ داستان رو بر اساس مقایسه زندگی پدر ویلی و ویلی با هم شکل میده، و در سر تا سر کتاب خواننده رو در حالتی تعلیق بین این ۲ زندگی نگاه میداره. پدر ویلی هندی از یک کاست مذهبی خاص، که در مقطعی از زندگی تصمیم به یک زندگی ایثار گرانه میگیره، و حتا ازدواجش با دختری از پائینترین کاست جامعه حاصل این تصمیمش هست، و یک عمر به خاطر این تصمیمش دچار نا امیدی و سر خوردگی میشه... در عوض ویلی، برای رهایی از این وضعیت، تصمیم میگیره طوری زندگی کنه که زندگی قبلیش در هند رو به فراموشی بسپره... و همیشه در این ابهام به سر میبره که آیا این سبکی که الان داره زندگی میکنه، زندگی هست که خودش میخواد یا بهش تحمیل شده...یعنی همیشه فرار از چیزی که برای پدرش پیش اومد. داستان در نیمه با این امید به پایان میرسه، که ویلی بتونه بر گذشته خودش پیروز بشه، و زندگی جدیدی رو بسازه...در آستانه چهل سالگی حالا ویلی قواعد زندگی پدر رو شکونده، ولی هنوز داستان زندگی ولی کامل نیست و نوع تضاد در زندگیش تا به امروز بوده... داستان با این امید به پایان میرسه که ویلی بتونه در نهایت حسی که از زندگی میخواد رو به دست بیاره... و اما زیباترین پاراگراف کتاب که مترجم پشت جلد کتاب را به آن مزین کرده است، چنین است: همنام معروف تو و دوست خانوادگی ات می گوید که یک داستان باید، آغاز، وسط و پایان داشته باشد. اما اگر تو حقیقتاً به آن فکر کنی، می بینی که زندگی اینطور نیست. زندگی، نه آغاز آراسته و مرتبی دارد و نه پایان شسته رفته و پاکیزه ای. زندگی همیشه در جریان است و توقف ندارد. باید از وسطش شروع کنی و در وسطش به انتها برسی و همه چیز در همینجا اتفاق بیافتد. و چنین است که وی.اس.نیپل، داستان خود را در نیمه به پایان می رساند.





فقط من بجای سودا از شیر استفاده کردم
صالحه دردایی- مجله 69
تخم مرغ درشت 4 عدد
شکر 2 پیمانه
آب معدنی گازدار (سودا) 1 پیمانه
روغن مایع 1 پیمانه
وانیل خالص یک چهارم قاشق چ
بیکینگ پودر 3 ق. مرباخوری
آرد قنادی حدود 3 پیمانه
پودر کاکائو 3 ق.غ سر خالی
پوست پرتقال ریز رنده شده 1 ق.مرباخوری (در صورت تمایل)
طرز تهیه:
کف قالب گرد 27 سانتی دیواره بلند یا قالب مربع 23 سانتی متری را کاغذ روغنی قرار داد و کمی روی کاغذ را چرب و آردپاشی کنید.
آرد و بیکینگ پودر را با هم مخلوط و سپس از الک ریز رد کنید.
پودر کاکائو را با 1-2 قاشق غذاخوری آب جوش مخلوط کنید تا حالت خمیری پیدا کند.
فر را روی حرارت 180 درجه سانتی گراد و طبقه وسط تنظیم کنید.
تخم مرغ ها و شکر را با همزن برقی کاملا مخلوط کنید تا سفید و غلیظ شود. وانیل را افزوده و مواد را 2-3 دقیقه کنار بگذارید. سپس مجددا 2 دقیقه با دور کند همزن بزنید.
روغن مایع را به مواد اضافه کنید.
آرد و سودا را در 3 مرحله به مواد اضافه کرده و با پره های خاموش همزن یا لیسک آنها را آنها را به خورد هم دهید.
در صورت تمایل رنده پوست پرتقال را اضافه کرده سپس چند ثانیه همزن را با دور کند روشن کرده و مواد را یکدست کنید.
مایه کیک را 2 قسمت کنید؛ یک قسمت برای ساده و بعدی برای کاکائویی. چند قاشق از مواد کیک را با کاکائو مخلوط کرده و سپس مخلوط کاکائویی را به بخشی از مایه کیک بیفزایید.
غلظت بخش سفید و کاکائویی بایستی دقیقا یکسان باشد. بنابراین معمولا لازم است یک قاشق سوپخوری سرپر آرد به بخش سفید اضافه شود. مایه کیک بایستی نه خیلی شل باشد نه خیلی سفت.
در این مرحله حدود یک دوم پیمانه از مایه سفید را دقیقا در مرکز قالب بریزید و قبل از این که پهن شود، یک دوم پیمانه از مایه کاکائویی را در مرکز سفید رنگ بریزید. این عمل را متناوبا تکرار کنید تا کل مایه کیک تمام شود.در این مرحله بایستی سریع عمل کنید.
قالب را تکان ندهید یا با قاشق مایه را پهن نکنید. سپس قالب را حدود 1 ساعت در فر قرار دهید. مدت زمان پخت تقریبی بوده و پس از 45 دقیقه آن را با خلال دندان چوبی امتحان کنید. اگر چیزی به خلال نچسبید کیک آماده است.
پس از سرد شدن با چاقی تیز ببرید. 







در این کتاب طغیان وجدان آدمی،خیانت،نیروی عشق و فساد به وضوح به تصویر کشیده شده است.زیباترین و جذاب ترین داستان در این میان داستان عاشقی مرشد و مارگریتا است که در راه عشق حتی روح خود را هم با شیطان معامله می کنند. 










| Design By : Night Melody |

